راه رفتن
سلام گلم
روز یکشنبه که رفتم از مهد بیارمت خونه طبق معمول همه خاله ها جلوی در جمع شدن شروع کردن از شما که پسره گله خودم باشی تعریف وتمجید کردن ...
یک دفعه خانم حسینی معاون مهد خودشو به من رسوند و گفت مژده به مژده بده ؟ ...
.
.
.
.
هورا هورا راه رفتن یاد گرفتی مادر ![]()
نمی دونم چرا یک دفعه همه تغییراتت با هم اتفاق افتاد
1. دندون درآوردن
2. چهاردست و پا رفتن
3. حالا هم که راه رفتنت
از دوشنبه تا جمعه من با شما تو خونه بودیم نمی دونی چه بالایی سرم اوردی که همش می خواستی تاتی تاتی کنی تو روروک که نمی رفتی، قدرت خدا چهار دست و پا هم که برای دو روزت بود الان دیگه ادعای بزرگی داری و می خوای راه بری و دائم باید دستاتو بگیریم از این ور به اون ور ببریمت که خدایی نکرده گریه نکنی.
دوست دارم عزیزم
همه چیزتو دوست دارم ( دندوناتو ، چهار دست و پا رفتنتو ، راه رفتنتو ، گریه هات، خندهات، ...)



راه رفتن
